تبليغاتX
کـــ س شـعـر
ما کلـُـفت خوردیم . . . از این زندگی

در یک روز ِ طوفانی

به کنار ِ ساحل برو

و بعد از تماشا

تن به دریا بزن

از منطقه ی علامت گذاری شده رد شو

و دیگر هرگز باز نگرد

امید دارم خوش شانس بوده

و لاشه ات را هم نیابند

 

به امید ِ دریا

و در انتظار آن روز ِ طوفانی

 

 

+ باز هم برای ِ خود.

 

 

+  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 23:26  || KOLOFT  | 

هنگامی که توان ِ بیان وضعیت را نداری

هنگامی که کلمات کم هستند

هنگامی که دیوانه می شوی از این همه پیچیدگی

درهمی

در به دری

هنگامی که کاری از تو ساخته نیست

و دست و پا زدن های بیهوده تو را تا مرز جنون می برد

هنگامی که خودت هم درک نمی کنی چه اتفاقی در حال ِ رخ دادن است

و دیگران هم درکت نخواهند کرد

همانطور که تو آنها را درک نمی کنی

و هنگامی که دلت می خواهد حروف را پاره کنی

جــِر دهی

چنگ بکشی

تنها یک راه ِ شرافتمندانه وجود دارد!

که شامل ِ تمام ِ راه ها نیز می شود!

و با تمام ِ سختی اش بهتر از سایر ِ آنهاست

بهتر از نالیدن

گرییدن

داد زدن

گله کردن

بهتر از سیگار کشیدن

قرص

بهانه

دعوا

بهتر از جوشی شدن

بودن

نبودن

ماندن

رفتن

بهتر از انتظار

صبر

مردن

بهتر از نقش بازی کردن

مهربانی

بد خلقی

سوختن

نوشتن

 

و آن سکوت است

سکوت

سکوت ِ کبود ِ سنگین ِ بی رحم

فراموش نکن

خاموش مردن بهتر از نالیدن است

آری به یادآور این جمله ی معروف از نمی دانم کی را!

"حرفهایی هستند برای نگفتن

حرفهایی که هیچوقت تن به ابتذال ِ گفتن نمی دهند

و سرمایه ی ارزشمند ِ هر انسانی

حرفهاییست که برای ِ نگفتن دارد"

 

 

+  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 12:35  || KOLOFT  | 

ای کاش من به صورت ِ یک راز باقی می ماندم

مثل ِ قدم زدن در تاریکی

اگر هیچکس تو را نشناسد،هیچکس اهمیت نمی دهد

پس هیچکس قلبت را نمی شکند

و این به مراتب بهتر از این است که

تورا بشناسند و اهمیت ندهند

من در رویاهای مه آلودم خود را می بینم که

روی ِ پاهایم ایستاده ام

اما واقعیت این است که من نشسته ام

و همیشه نیمه خواب هستم

این دنیا چیزی ندارد که بخواهد به من بدهد

روزی که من متولد شدم،دنیا مُـرد

...این دنیا آنقدر به هم ریخته و درهم و برهم است که

تأثرآور و غم انگیز به نظر می رسد

 

باید خوشحال باشم

اما نمی توانم بفهمم که در سراسر ِ زندگی

چه چیزِ خوشحال کننده ای می تواند وجود داشته باشد

...و بنابراین همه چیز تمام خواهد شد

درست به همان شکلی که شروع شد

و من با دستانی خالی می میرم

 

 

+  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 0:29  || KOLOFT  | 

هیچ چیزی بر علیه من وجود ندارد اما...

افسوس که من قبلا از دست رفته ام

زندگی ِ فعلی ام هر چیزی هست،جز مبارزه

...ومن قبلا بسیار جنگیده ام

من هر روز سرم را خم می کنم

و خودم را نادیده می گیرم

من عادت کرده ام که خیلی قوی باشم

عادت کرده ام که احتیاج به کمک نداشته باشم

اما من حتی احساس نمی کنم که زنده ام

من نمی دانم چه هستم

یک زندگی که در حال ِ خاموش شدن است

روی ِ هم رفته یک زندگی نیست

پیش رفتن در این زندگی

و در میان جهنم ِ سوزان

واقعا نمی تواند زیاد دوام داشته باشد

من تمام ِ آنچه را که یک روز داشتم از دست داده ام

من می دانم که وضع می توانست خیلی بدتر از این باشد

اما...همین حالا هم به قدر ِ کافی بد هست

 

 

+  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:0  || KOLOFT  | 

آخرین زورها

در آخرین روزها ؟

و آیا ز ِرت ؟؟

 

به هر تقدیر

من هم روشی خواهم داشت

برگزیدم راهم را

همان راه ِ انسان های ضعیف

انسان های سست عنصر

راحت طلب

باشد

در سطح ِ دخترکان ِ دبیرستانی!

باشد

زمانی که کاملا به فولی ِ ظرفیت رسم

نهایت ِ همه چیز برایم مرگ ِ خود خواسته خواهد بود

آری

این را قول دادم و به تمام ِ مقدسات قسم خوردم

 

نهایت

حداقل در این دنیا

نهایت

می دانم

آلام  ولی  بی نهایت

می دانم

 

بعد از تمام شدن

مبارزه ای در کار نخواهد بود

 

حال که به اینجا رسیدم

خیالم کمی آسوده گشت

 

+  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 8:30  || KOLOFT  | 

دست و پا می زنم در این خلأ

به امید ِ پیدا کردن ِ چیزی

که نگه دارم خود را با آن

کجاست؟

همین جاها بود

کجاست؟

چه کارش کردید جاکش ها؟

داد می زنند "هی ناامید نشو قوی باش" !

فریاد می زنند

من ولی معلقم

مدام فریاد می زنند

گوشهایم کر شد

مدام فریاد می زنند

چشمانم تر شد

نه

شاید هم شلوارم!

آنها ولی همچنان فریاد می زنند

گویی رسالتشان این است

نمی بینند آن چیز دیگر نیست؟

خدای ِ بزرگ

کورند

مسخ شده اند

زامبی ها!

من سقوط می کنم و باز هم دست و پا می زنم

دیگر حتی فریاد نمی زنم

مدت هاست فراموشش کرده ام

صدایی نیست جز یاوه های آن بی خردان

سالهاست...قرنهاست

انسان دیگر تنهاست

با رنگی پریده

با لبهایی دوخته

که حتی اجازه ی استفراغ هم به او نمی دهند

و مایی که مدام محوتر می شویم

محوتر و محوتر و محوتر

و بی آنکه خود بفهمیم دیگر دست و پا نمی زنیم

بی صدا

به امید ِ روزی که ناپدید شویم

اُه...واقعا؟

پس هنوز امیدی باقیست؟!

آری...آری...

اما یک امید ِ یأس آور

 

 

+  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 15:18  || KOLOFT  | 

من یکه و تنها هستم

کاملا تنها

آسمان سفید است

درد درخشان است

و من رنگ پریده و غمگین

 

سرنوشت،ای سرنوشت ِ من

با من برقص،برقص با من

سرنوشت،ای سرنوشت ِ من

راه ِ فراری نیست،تو مال ِ من هستی

 

مادرم ناله می کند

خداوند برکت دهد به بچه ای که خودش همه چیز را به دست آورده!

من نشان دادم که قلبم از سنگ است

و آن را در استخوان های شکسته ام احساس کردم

عشقی که نمی توانم داشته باشم

و پدری که نخواهم داشت...

اینجا بچه ها را در تنهایی رها کرده اند

مرا در اینجا یکه و تنها رها کرده اند

 

سرنوشت،ای سرنوشت ِ من

با من برقص،برقص با من

سرنوشت،ای سرنوشت ِ من

راه ِ فراری نیست،تو مال ِ من هستی...

 

          Nick Traina

+  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 9:53  || KOLOFT 

لعنتی بگذار گریه کنم

     

        اشک را هم از من گرفتی بعد از فریاد؟!

 

   بی انصاف

 

مگر به حال ِ تو ضرری داشت گریستن ِ من؟

         من که بی صدا می گریستم

              حتی آب ِ دماغم را هم بی صدا می گرفتم!

 

پس چرا؟

       لااقل دلیلش را بگو

 

یا کمتر از آن،

         بیا و سر ِ مرا مـحکم به دیوار بکوبان!

 

 

 

+  جمعه 23 اسفند1387ساعت 22:41  || KOLOFT  |